خرید بک لینک

مخور غم، دل، که یار از چهره بگشاید نقاب الان
ز خجلت رویِ خود بر خاک مالَد آفتاب الان

نظر کن قامتِ آن سرو را گویا قیامت است
دهد بر خاطرِ احباب شوقِ انقلاب الان

مخور غم، دل، که یار از چهره بگشاید نقاب الان

طوافِ کویِ جانان قصد کرده عشقِ جانسوزش
از این رو آذری زاده که گشته فیض یاب الان

همیشه بی ریایی عاشقان را نامِ نیک آرَد
کند چون اهلِ عالم از ریاکار اجتناب الان

به امّیدِ وصالِ نازنینی اعتمادم است
که هجرش بر دلِ شیدایِ من آرَد عذاب الان

زلیخای محبّت را زده دم یوسفِ شادی
شود از مه رخِ خود خسته عاشق کامیاب الان

به آهو چشم و زلفِ پرشکن گویا نظر کرده
به صحرای خطا در رفته پنهان مُشکِ ناب الان

مریدِ بنده ی پیرِ مغان است فیضِ عشقِ من
که هرچه در درِ مِی خانه خواهم مستجاب الان

من آن ساغر پرست و رِند و عیّاشِ کهن سالم
مرا تعظیمِ با حرمت کند جامِ شراب الان

در این تنهایی، ای دل آرزویِ دوستان کردی
چه بی تابی، رسد از دوستانت هم جواب الان
(۲۴۲/۱۴۰۴/۰۵/۰۲)

برچسب: نویسنده: پارسا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 11:10

صفحه بندی