نزدِ اغیار که دیدم به تو حیران ماندم
عمق چشمانِ تو را خوانده پریشان ماندم
دیگران در طلبِ عشقِ تو سر زنده شدند
من که در حسرت گیسوی تو بی جان ماندم
برسَد با چمنِ وصلِ تو بیگانه به کام
باز من در هوسِ کویِ تو نالان ماندم
شمعِ رخسارِ تو پروانه صفت کرده مرا
تا سحر گردِ همین آتشِ سوزان ماندم
شادمانم که به دین داری مقیّد هستم
من در این واده نه کافر نه مسلمان ماندم
من در این باره به معشوقه که صادق بودم
دل خوشم بر وطن و خلق نگهبان ماندم
همه ی دار و ندارم به سرِ عشق که رفت
حالیا طعنه زند خلق که عریان ماندم
(۲۴۴/۱۴۰۴/۰۷/۲۲)
برچسب:
نویسنده: پارسا میرزایی