بس کی دامِ عشقِ دلبرده کونول یاندیرمیشام
ذوقِ عشقی وجده سالمیش توبه لر سیندیرمیشام
من اُنا خسته کِ غمزیله اُ تیر آتمیش منه
من جانِ کونلو او تیرِ غمزیه ویردیرمیشام
هاردا کی شوریده دل گوردیم اوزیم تک ذوقِ لی
دوسلوقون دامانینی دامانینه بوردورمیشام
عشق بازاریندا دوسلار هر بیری بیر ایش گوریر
من نییه معزول لار تک گوشه ده قوندورمیشام
ظاهرا باخسون ایشیمه سویله یرسن سن مگر
ساغ سلامت دانناق آلتیندان عجب قورتولمیشام
بو سلامت لیق کی وار منده ملامت دالدادیر
تا گمانون اولماسین دامِ ملامت قیرمیشام
سن اونا باخما کی شادلیق عقدینی منده اوزیم
دوست جفاسیندان گوزیمنن سیغدیریب آخدیرمیشام
صبر ایله تا گردنِ ایّامه بختیم باغلانا
تازه بو عقدی کی سُؤْزله جورلَه ییب قوردورمیشام
(۲۴۹/۱۴۰۵/۰۵/۱۸)
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
بس که من دل را به دام عشقِ نیکان بستهام
و از شادمانیِ عشقِ آنان، از تمامیِ توبهها گذشتهام.
خستهام از آن که با تیرِ چشم (غمزه) بر من نیرنگ آورده است؛
و من، دل و جانِ خویش را به تیرِ آن نگاهِ مکار، فرسوده و خسته ساختهام.
هر کجا عاشق و شیدایی دیدهام، خود را همانگونه یافتهام؛
و در پیِ دوستی، دامنِ پیوند را بر رویِ خود کشیدهام.
دوستانم در میعادگاهِ عشق، به کسب و کار مشغولاند،
اما من، همچون راندهشدگان و منزویانی، در گوشهای خلوت نشسته ام.
اگر از ظاهر بنگری، گویی در کارِ من چنین است:
که با سلامت و آسودگی نشسته ام و از سرزنش و ملامت، رهایی یافتهام.
اما این سلامت و آرامش، همانا ملامتگران در پشتِ سرم (در نهان) بر من میتازند؛
تا مبادا چنین پنداری که من از دامِ نکوهش و ملامت، گریختهام.
تو مرا چنین مپندار که پیوندِ شادمانیِ خویش را،
از جفایِ دوستان، از چشم و دیدگانِ خود گسستهام (و رها کردهام).
باید باشد که روزگار، بر گردنِ من،
بخت و اقبالِ تازهای را که از میانِ کلام و سخن پیوند زدهام، ببندد.
برچسب:
نویسنده: پارسا میرزایی